خدا رو بیشتر بشناسیم

خرید بک لینک

همیشه می شنیدم که خدا رو بشناسید . شناخت خدا اثبات ایمانه . با خودم میگفتم خوب چه حرفیه همه ما خدا رو میشناسیم . خدا کسیه که ما رو آفریده بهمون نعمت داده و و و

اما سالها گذشت تا فهمیدم اونچه تو تصور من بود چیزی جز کلمات کلیشه ای نبود که نسل به نسل بهمون رسیده بود و خیلی ها ش چیزایی بود که تو کتابا خونده بودم و خیلی هاش هم گفته های دیگران بود و من هم به تبعیت ا ز شنیدها همون حرفها رو ادامه میدادم .

نه این که تقلید میکردم نه اما شناختم یه شناخت سطحی بود . می دونستم که حیاتم از خداست می دونستم که خداست که بهم نعمت داده خداست که وجودم و از گل سرشته . اما اینا برای شناخت خدایی که خیلی خیلی بزرگه کافی نسیت و نبود . همیشه یه کلام بعد همه داده های خدا بر زبانم جاری بود که (( خدایا شکرت )) شاید بگم در روز دهها و بار شاید بعضی روزها ین جمله به زبون من جاری میشد .

می دونستم همه اونچه که دارم از خدا دارم اما مثل آدمایی که خدا رو ذاتش و به طول کامل شناخته باشن نبودم . و یا بهتر بگم مثل کسی که سلامتی تو وجودشه و هر روز بی توجه به اون زندگی میکنه . انگار که این سلامتی یه چیز عادیه براش .

خدا از زمانی که به عقل و منطق رسید ه بودم برام مهم بود و قدم برداشتن به طرفش جزو برنامه های زندگی ام بود اما نه کامل شکسته بسته .

تو بچگی از خدا خیلی می ترسیدم یه خواهر داشتم که همیشه وقتی باهاش دعوام میشد میگفت خدا تو جهان آخرت می اندازت تو جهنم خدا این کار و میکنه خدا اون کار و می کنه و این جملات جملات شکنجه اور برای من بودن و خیلی شدید می ترسیدم خدا برام یه کسی بود که خیلی خشمگینه و همش میخواد تنبیه کنه . شاید بگم خواهرم با این جملات و با استفاده از ترسی که من از خدا داشتم هم به مقاصدش می رسید و هم این که وحشتی تو دل من می انداخت که از هزاران کتک برام بد تر بود . جمله جهان آخرت و عذاباش همیشه برام کابوس بود .

سالها گذشت بچگی که دنیای پاکی بود اما دنیای بدون علم و بدون تجربه اما کم کم که بزرگ و بزرگ تر شدم اما هنوز هم جهان آخرت و عذاباش آویزه گوشم بود هنوز هم از خدا می ترسیدم اما نه مثل ترس بچگی که بچگی دنیای صفا و پاکی قلبها بود .

بزرگتر شدم اما هنوز هم خدا رو خوب نمی شناختم بازم ازش می ترسیدم تا حد امکان سعی میکردم که کارهایی که منو به دوزخ و عذاباش مبتلا کنه نکنم و شاید بگم خدایی ذاتم بد نبود . اما نه خوب خوب یعنی خودم از خودم راضی نبودم . همیشه میگن وقتی خود آدم از خودش راضی باشه مطمئنا دیگران هم همون نظر و دارن .من هیچ وقت از خودم راضی نبودم . شکر میگفتم خدا رو کمتر اشتباه می کردم اما ته دلم می دونستم اونی که خودم راضی باشم از خودم نبودم .

سالها گذشت کم کم بزرگ و بزرگتر شدم گاهی وقایع ناخوشایندی اتفاق می افتاد ناراحت میشدم شکایت میکردم گلایه می کردم و گاهی هم ... دعوا با خدا که چرا چرا چرا و هزاران چرا .

خلاصه سخن و طولانی نمی خوام بکنم گذشت و گذشت تا این که به زمان الانم رسید م

سردی و گرمی زیاد چشیدم حادثه واقعه خوب بد دیدم گاهی دلخسته می شدم اما خدایی ته تهش یه خدایا شکرتی میگفتم و می گذشتم

می گذشتم نه به راحتی ها گاهی تا حد نومیدی می رفتم اما خدایی همیشه یه امیدی تو دلم بود مثل گوشی های امروزی که یه شارژ یدک توشون هست به طور مطلق امیدم و از خدا از دست نمی دادم

همیشه اگه خوب بودم و اگه بد بیشتر وقتا با خدای خودم حرف میزدم و می نوشتم براش که الن هم کلی نوشته دارم که بیشترش صحبت با خداست . نمی گم خیلی لایق بودم اما ته دلم می دونستم که همه چیز دست خداست و من اگه خودمم بکشم نمی تونم اگه اون نخواد چیزی و تغییر بدم کلا هنوز هم همون ترسه از خدا در من بود که خدا اگه کار بدی بکنم سریع با یه چوب تر واستاده منو تنبیه کنه .

خلاصه روز به روز با دیدن وقایع و اتفاقاتی که تو زندگی من و یا ادمای دیگه می افتاد به حکمت خدا پی می بردم که خدا هیچ کارش بی دلیل نیست . اگه هر کسی و دچار مشکلی میکنه یه حکمتی هست و یا هم نتیجه عمل خودشه . می فهمیدم که خدا که با کسی دعوا و جنگ نداره این خودمونیم که تو زندگی خودمون با اعمالمون جنگ به پا میکنیم .

و کم کم رسیدم به این نقطه که خدا مهربون ترینه و هر روز اتفاقاتی که برام تو زندگی افتاده بود و من با خدا قهر و دعوا کرده بودم هیچ کدومش بی دلیل نبوده .

نمی خوام بگم که الان خدا رو به طول کامل شناختم نه که شناخت کامل خدا لیاقتیه که نصیب ما نمیشه بلگه اون لیاقت مال ائمه و مقربان درگاهشه نه من حقیر که به خوبی نتونستم حتی خودم و بشناسم چه برسه به خدا اما از وقایع ساده ای که مثل یه نمایش از صفحه زندگی مون رد میشه می تونیم یه شناخت نسبی از خدا به دست بیاریم . و اون شناخته حتی اندکش یه لذتی به ادم میده و یه ارامشی که حاضر نیستی با هیچ چیز عوضش کنی اون وقتیه همه چیزو می سپاری به خودش و راحت زندگی تو میکنی .

ائیمه ما چرا در مقابل اون همه مصائب و سختی که یک نفر ما توان تحمل ذره ای شو نداریم اون همه اروم بودن چون خدا رو شناخته بودن اونم به طول کامل .

پس شناخت خدا نتیجه اش آرامشه و بعدش هم رضایت اونم رضایت از خودت .

اما همین قدر فهمیدم که خدای ما خیلی خیلی خیلی بزرگ و مهربون و رئوفه فهمیدم که چه کسی و من تو این همه سال داشتم و نتونستم ارتباط محکمی باهاش برقرار کنم که اینم بر میگرده به کارمای خودم برمیگرده به نادانی خودم و برمیگرده به خامی ام .

و امیدوارم که و ارزومه که روز به روز به خدای خودم نزدیک تر بشم و بهم این لطف و عنایت و بکنه که اونی بشم که خودش میخواد میخوام که بهم صبر بده که بتونم چیزهایی و که اون و از من ناراحت میکنه انجام ندم .

و اینم بگم که قبلنا از خدا خیلی می ترسیدم یعنی النم می ترسم و اما نه ترسی که قبلنا داشتم می ترسم ازم ناراضی بشه خدایی از عقوبت اخرتش هم می ترسم ولی ته ته همه اینها وقتی یه مروری میکنم به خودم و گذشته ام می بینم خدا می تونست در حق من عاصی و در جواب اشتباهاتم کارهایی بکنه که نابود بشم اما لطف کرد . توجه کرد .

و میخوام بگم خدا جون خیلی دوستت دارم خواهش میکنم منو از شر شیطان و وسوسه هاش در امان بدار که مطمئن پناهگاهی است نزد تو .

پس خدا رو بیشتر بشناسیم و بیشتر فکر کنیم .

khoda عکس نوشته های زیبا در مورد خدا

khoda 1 عکس نوشته های زیبا در مورد خدا

من و تنهایی ام ...

ما را در سایت من و تنهایی ام دنبال می‌کنید

برچسب: بیشتر,بشناسیم, نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:42

صفحه بندی